مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

512

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

و حضر كه بلايى سخت / و سهمگين بر ايشان فرود آمد / دختركى كه پدرش را نگه نداشت / از سر عشق و دوستداريش او را از ميان برد / و بهرهء عروس اين بود كه چون صبح بردميد / خون بر گيسوانش جريان داشت [ 1 ] . [ هرمز ] آنگاه پس از وى هرمز بطل كه به نام هرمز جرى ( سركش ) خوانده مىشود پادشاه شد . مانى نزد وى آمد و او را به زندقه دعوت كرد و او پرسيد تو مرا به چه فرا مىخوانى ؟ گفت : به ويرانى جهان و ترك عمارت آن براى آخرت . هرمز گفت : همانا كه تنت را ويران خواهم كرد . و فرمان داد تا او را كشتند و پوستش را پر از كاه كردند و بر دروازهء جنديشاپور آويختند و آنجا را تا به امروز دروازهء مانى مىخوانند . بعضى گويند كه وى را بر دروازهء نيشابور در خراسان آويختند . روزگار شهريارى وى يك سال و ده ماه بود و بعضى گفته‌اند كه بهرام بن هرمز ، فرزند او ، مانى را كشته است و دورهء پادشاهيش سه سال و سه ماه و سه روز بود . [ بهرام ] سپس فرزندش بهرام بن هرمز به پادشاهى رسيد و هم اوست كه به نام بهرام خودستاى ( الصلف ) خوانده مىشود و او مردى درشت‌خوى و سخت بود و مردم را اهميتى نمىداد و ايشان را خوار مىداشت . سرانجام مردم به موبد موبدان متوسل شدند . وى گفت : بامداد فردا هيچ كس از شما از خانه و سراى خويش بيرون نيايد و هيچ كس نزد وى نرود اگر چه او را بر در ايستاده ببيند . غلامان و اطرافيان را نيز فرمان داد كه هيچ كس بر سر او نرود و اگر كسى را خواند هيچ كس پاسخ او را ندهد و اگر فرمانى داد اطاعت نشود . ايشان نيز چنين كردند . بهرام با همان خوى روزهاى پيشين شب را به روز آورد و بر تخت نشست . هيچ كس از غلامان و مرزبانان ( بزرگان دربار ) خويش را نديد و به مجلس وزيران و نويسندگان نگريست در آنجا نيز هيچ كس را نديد . پرده‌دار را خواند ، سخنى نشنيد . غلامان را آواز

--> [ 1 ] با اختلافاتى رجوع شود به شعراء النصرانيه ، ص 458 .